تبلیغات |
|
این همه جون بکن که این ملته خصیص بیان وبلاگو نیگا کنننو کلی زور بزنی تا ۱ دونه نظر بدن ... بد این سرویسه تخمیه میهن بلاگ بزنه هرچی داری پاک کنه!!!!! اخه من چی بگم ؟؟؟ ها ؟!؟!؟ خدا حقمو از همتون بگیره!!!!! سلام به همگی این وبلاگ مخصوص رمز بازی ها هستش اما هرچی که شما عزیزان بخواید براتون میذارم )هرچی) برای شروع هم ترینر need for speed:most wanted روبراتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد اگه چیزه دیگه ای خواستید بگید .
این پیغام را واسه روبات یاهو بفرستید تا پسوردی رو که میخواهید واستون بفرسته
خط اول (ایمیل خودتون*پسوردتون)به همین شکل داخل پرانتز بنوسید *****___Hotmailpswd_rtrvl_Xtra-----fast-----server(victimpswd)----Snd---bk---anypswd(crack---rtrvl%^&%^&%^&"£""!_______SND_____Free----4635---Yahoo--Aol---Hotmail____(robot.sender@yahoo.com) تمام همین حالا اینو واسه این ایمیل که ایمیل پسورد یاب یاهوست بفرستید این فرمان باعث میشه روبات هنگ کرده و هر چه را که شما میخواهید واستون بفرسته حالشو ببرین نظر یادتون نره! یكى بود، یكى نبود، غیر از خدا هیچ كس نبود، غیر از یه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پیش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خیلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدایى خیلى چیز ستمیه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم یه روز قاط زد و شیر گاز رو باز كرده و كبریت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بیرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پلیس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همین كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرمیون (كه اسم اصلى اش هرمیایونیاى است و ما در ترجمه بهش مى گیم هرمیون) سوار یه هیپوگریف سر رسیدن و هیپوگریفه یه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آویزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسیدند، خانم پروفسور مك گونگال كه مدیر مدرسه شده بود، یه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خیلى بى شعورین حالا باید یه هنرپیشه دیگه جاى این بیاریم.» شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصیلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشیدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دوید دستشویى. وقتى خواست سیفون رو بكشه، توالت فرنگیه بهش گفت «خیلى نامردى كه این كار رو با من كردى هرى، من كه یه توالت معمولى نیستم...» هرى هم گفت حرف نزن دیگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سیفون رو كشید و رفت. فرداش بچه ها داشتن تو حیاط مدرسه قدم مى زدن كه یهو دو تا دیوانه ساز كه سوار یه جاروبرقى چهارسیلندر بودن، تخت گاز اومدن و كیف هرمیون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پریدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته یه كوچه بن بست یكى از دیوانه سازها پیاده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا یه دونه از اون بوسه هاى دیوانه ساز مى كنم تا جونت دربیاد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و یه هورت كشید و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شیش سال یه بار مسواك مى زنه. اون یكى دیوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون دیدن طرف كسى نیست جز «سیوروس اسنیپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنیپ گفت «خسته نباشى، لا اقل یه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتایى چوب دستى هاشونو كشیدن و به طرف هم شلیك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنیپ و دودش كرد. رون گفت «نیگاه كن هرى، زیرشلوارى اسنیپ گل گلیه» یهو هرى یه چیزى تو سرش جرقه زد و یادش افتاد وقتى تازه دنیا اومده بود، این زیرشلوارى رو پاى باباش دیده، واسه همین شاكى شد و گفت «زیرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنیپ گفت «من دزد نیستم، این زیرشلوارى هم حكایتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خیلى باحاله. اما الآن حیفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپریز شن» بعد یه بشكن زد و ناپدید شد. هرى كه خیلى بهش فشار عصبى اومده بود، دوید و رفت دستشویى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگیه بهش گفت «یه لحظه صبر كن، بابا من جادویى ام... نكن این كارو... مى خواهم یه چیزى... پوه!» هرى هم سیفون رو كشید و رفت. فرداش روز مسابقه بزرگ كوئیدیچ بین تیمهاى گریفندور و اسلیترین بود. اول گروه اسلیترین دویست و پنجاه و هشت تا گل به گریفندور زد كه هر كدوم نیم امتیاز داشت، بعد «جى. كى. رولینگ» یواشكى گوى زرین رو رسوند به هرى و گریفندور فرتى پنج هزار امتیاز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسلیترین شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حیا كن، كوئیدیچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پیام دیروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد دیگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تیم كوئیدیچ مى مونه. طرفداراى اسلیترین هم ریختن تو خیابوناى اطراف ورزشگاه و شیشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همین لحظه ابرهاى سیاهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شدیدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاریه. شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشیده بودن كه رون گفت مهر هرمیون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا یكى باشه روزها بشینه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جینى خواهر تو شدم، اما مشكلم اینه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بریم پیش هاگرید تا اون راهنمایى مون كنه؟» بعد دوتایى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بیرون. همینطور كه داشتن یواشكى از كنار سرایدار رد مى شدن طرف یهو برگشت و گفت: «آهاى، بیرون مى رین این كیسه آشغالو هم بذارین دم در» هرى گفت: «ببخشید مگه ما نامرئى نیستیم؟» سرایدار گفت: «شما نامرئى هستین بوگندتون كه نامرئى نیست!» وقتى بچه ها رسیدن به كلبه هاگرید، هاگرید نشسته بود و داشت شیر یه اژدهارو مى دوشید. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگرید هم گفت كه بچه ها خیلى مواظب باشین و فریب احساسات زودگذر رو نخورین. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اینو كه گفت هرى و رون خجالت كشیدن و پشیمون شدن و از هاگرید تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگرید گفت: «هوى یه ساعته چى مى دوشى یارو؟ من نر هستم.» وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگرید یه سطل شیر اژدها خورده بود دوید دستشویى. امیدوارم سردبیر فكر نكنه این صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهمیت دراماتیك داره. توالت فرنگیه باز تا هرى رو دید گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما دیگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سیفون رو كشید و رفت. فرداش كلاس درس پیشگویى و طالع بینى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تریلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داریم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد یكى یكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگیرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خیلى ضایعى، تو قرار بود آخر داستان بیاى كه هیجانش زیاد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى دیگه اى دم دست نبود پیغام خانم مدیر رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدیر، پروفسور مك گونگال پرسید: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همین آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى میز و یه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اینا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه این كه اینا آب نبات نیست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا یه دقیقه بشین مى خوام یه چیز خیلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زیر میزش یه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جیغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شیشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه. «نیمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. «پس چیه؟» پروفسور گفت: «زمین شوره، حالا برو باهاش طویله هیپو گریف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پیشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشید «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغییر قیافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشید و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بیرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهمید كنار زخم پیشونى اش یه جوش چركى زده و همون مى سوخته. شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چیزهاى وحشتناك دیگه دید و دستشویى اش گرفت. پاشد رفت دستشویى، اونجا دوباره همون توالت فرنگیه گفت: «ببین، یه دقیقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركید گوش نكرد و به كارش رسید، این بار همینكه دستش به سیفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزید و لرزید و بامبى تبدیل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودین؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به این روز نمى افتادم. وقتى اسنیپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به این شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بین چهل تا توالت فرنگى اینجا، هى گیر دادى به من، هى گیر دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتین؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خیلى معذرت خواست و گفت امیدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشید و گفت: «هرى من باید یه راز بزرگیو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنین.... من باباتم.» هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوایم با بچه ها بریم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى این كه ضایع نشه به روى خودش نیاورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جیمز پاتر پدر تو نبود. من و جیمز دوستاى صمیمى بودیم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شدیم اما لى لى فریب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همین موقع من بابات رو براى یه مأموریت فرستادم لندن، اون هم ناپدید شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم یه روز یهو سروكله جیمز پیدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همین دیروز رفتم لندن» ما هم براى این كه ساكتش كنیم خواهر كوچیكه لى لى رو دادیم به جیمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى» هرى گفت: «خب با این حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ریشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرین! پنجاه هزار امتیاز به گریفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرمیون دسته گل و شیرینى خریدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسید و گفت: «منو ببخشین، من در نادانى به سر مى بردم اما این یه ماهه نشستم و یكى از این سریال هاى سى شبه رضا عطاران و حسن جوهرچى رو دیدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشیدن و ولدمورت رو بخشیدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصیل شدن و رفتن تو صف دیپلمه هاى بیكار. دامبلدور هم هرى رو تبدیل به یه توالت عمومى وسط ترمینال جنوب كرد تا از این طریق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربیاد. قصه ما به سر رسید كلاغه آخرش هم نفهمید قضیه زیرشلوارى گل گلى اسنیپ به كجا رسید پسرها با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک دخترها با ماشین میرن دم بانک "ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد! هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید! انگلیس : نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت آ« خسته نباشیدآ» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس!(دقیقا به من اشاره میکنه) هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!"تو خوابگاه که باشه یا آب بازی میکنه...یا رخت خواب هاشو میندازه کنار تلفن کارتی...یا اینکه به آهنگ های غمگین گوش میده.معمولا شب امتحان ۴-۵ کیلویی کم میکنه... میدونم قدیمیان ولی حالا اینارو داشته باشین تا بعد
|
پیام مدیر
|